شاهزاده آدریانشاهزاده آدریان، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 6 روز سن داره

آدریان شاهزاده کوچولوی مامان بابا

نیم سالگی

در شش ماه اول نوزاد یه سری دانسته های اولیه از زبان عشق دار. زبان های مختلفی مثل بغل کردن. زبان چشم ها. زبان لبخند. نشانه های صوتی شادی و ناراحتی وجود داره. این واژه های ضروری عشق هستن، که باید قبل از صحبت کردن از عشق یاد بگیریم.                                                                                              سلمافری برگ میگن بچه تو شش ماهگی به اوج شیرینی و با مزه بودن میرسه. یعنی ...
20 دی 1392

چکاپ 6 ماهگی

دیشب رفتیم دکتر و بعد از معاینه اینبار هم یه اسم جدید برات گذاشت..(( حاج آقا رستم )). داری می خندی ؟  اره بخند چون منم کلی خندیدم،بهت گفت قراره با این هیکل رستم بشی ؟ گفت پسر جان این شکم ،شکمه حاجی هاست. یه آفرین هم به من گفت و خداروشکر همه چیز خوب  بود و وعده های غذات رو هم مشخص کرد و گفت بجای 15 قطره ، 20 قطره آهن بهت بدم. راستی تو برای اولین بار غریبی کردی و زدی زیر گریه ، اونم چه گریه ای قطره قطره اشک میریختی.به دکتر میگم این بار اول که داره غریبی میکنه،میگه این نشون میده که داره بزرگ میشه!! البته تو کلا پسر اجتماعی هستی  و بغل همه میری،من فکر کنم بخاطره واکسن روز قبل بود که از دکتر ترسیدی! اخه 10.17 بردمت بر...
19 دی 1392

برای پسر کوچولوم

شازده خان چند وقت پیش برات یه کتاب کوچولو خریدم که یه سری جملات قشگ داره و میخوام  اگه شد هربار برات یه جمله رو بنویسم.   بزار یکمی هم از این روزات بگم حسابی شیطون شدی و بازیگوش دیروز داشتی یکی از اسباب بازی هاتو میخوردی،من بهت گفتم نه نباید بخوریش برگشتیو نگام کردی و دوباره خوردیش.چند باری صدات کردمو تو نگاهم میکردی،بعد زدی زیرگریه و دوبار مشغول خوردن شدی و دیگه هرچقدر صدات کردم بهم توجهی نکردی...!!!..مرسی که به حرفم گوش دادی. برای خوردن فرنی همچین بالا پایین میپری و تو هوا  کاسه و قاشق رو میزنی . تازگی با خوابیدن مبارزه میکنی.(خیلی زیاد میخوابی داری اینطوری تلافی می کنی اره...راس ساعت 7 صبح بیداری) یه موقع ها...
19 دی 1392

ایلیای خاله

تولد 6 ماهگیه تو با تولد 8 سالگیه ایلیا یه روز شد. میخوام اینجا یکم برای ایلیا بنویسم اخه به اندازه تو برام عزیزه و مثل تو دوسش دارم. ایلیای خاله روز تولد تو یکی از روزهای فراموش نشدنی برای منه،وقتی مامانت توی بیمارستان بود  خیلی استرس داشتم  راسته که میگن خاله مثل مادر میمونه وقتی پرستار اومد و گفت دنیا اومدی از خوشحالی کلی گریه کردم و از اون روز به بعد تو شدی پسر خودم. روزی نبود که نبینمت یا تو خونه مامان جون بودی یا من میومدم خونه شما،دیگه همه جا حرف تو بود،خیلی خاص و دوست داشتنی بودی همینطور که الان هستی. وقتی یکی ازت تعریف میکنه،وقتی تو مدرسه شاگرد اول میشی.نمیدونی من چه حالی میشم و چقدر ذوق می کنم،چقدر خوبه پسری مثل...
18 دی 1392

نشستن تو

چند روزی بود که خیلی خوشگل مثل اقاها میشستی ولی خوب نهایتا 4 دقیقه و بعد چپه میشدی. ولی امروز در سن 5 ماه و 26 روزگی تونستی کامل بشینی خودت دستاتو بغلت میذاشتی و تعادلت رو حفظ میکردی.میدونی ساعت چند بود ، 6 و نیم صبح.با اینکه گیج خواب بودم ولی کلی  با بابایی ذوق کردیم و بابایی همش تشویقت میکرد.تو هم هم میخندیدی آفرین پسر نازم
14 دی 1392

شروع غذای کمکی.92.10.10

باورت میشه دیگه جرات نداریم جلوت چیزی بخوریم،انقدر نگاه میکنی و نق میزنی که غذا تو گلومون می مونه،این شد که دیگه طاقت نیوردم با اینکه دکترت گفته بود پایان 6 ماهگی ،برات فرنی درست کردم و تو با اشتها همشو خوردی.(البته منظور از همش فقط یه قاشق بود)الان 5 روزه که برات فرنی درست میکنم و چه لذتی داره درست کردن غذا برای تو،تویی که تمام دنیامی
14 دی 1392

سومین سفرنامه

کپلکم سومین سفرت رو به شیراز رفتی. 92.9.28 به همراه بابایی و پدرجون و مادرجون به سمت شیراز راهی شدیم،مسافت تا شیراز خیلیه و من نگران تو بودم که نکنه خسته بشی خداروشکر اذیت نشدی ولی من بازم از اینکه با ماشین رفتیم کلافه شدم و قول دادم که با ماشین برنگردم. رسیدیم اصفهان و برای نهار رفتیم رستوران،تو توی کریر بودی و گذاشتیمت روی چندتا صندلی،مشغول غذا خوردن بودیم که تو از بس پا کوبیدی ،یکدفعه کریرت کج شدبه موقع گرفتمت و خداروشکر اتفاقی نیوفتاد،ولی من مردم تورو بغل کردم و زدم زیر گریه حالم بدجوری خراب شد،اگه تو خدایی نکرده افتاده بودی....باید چیکار میکردم.. بماند که همه کلی بخاطره این حرکتم بهم خندیدن و پدرجون به شوخی گفت مگه بچه اولته که هو...
14 دی 1392

عقیقه

شاهزاده جونم.مامانی روزی که بدنیا اومدی برات گوسفند قربانی کردیم و قرار بود یه گوسفند هم برای سلامتیت عقیقه کنیم و بدیم شیر خوارگاه اما انقدر بابات امروز و فردا کرد که بالاخره جمعه 9.22 برات عقیقه کردیم. انشاالله خدا قبول کنه و شما همیشه سلامت باشی گلکم.
24 آذر 1392